حكيم ابوالقاسم فردوسى
300
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
مرا سوك آن ارجمندان نماند * به بخت تو جز روى خندان نماند چنانيم بىتو كه ماهى به خاك * به سنگ اندرون سر تن اندر مغاك رستم او را از مرگ عزيزانش كه در جنگ با تورانيان كشته شده بودند دلدارى داد . طوس و سپاهيان از رسيدن تهمتن شادمان و قوىدل شدند . بر كوه خيمهها راست كردند و درفش پيل تن را برافراشتند . آن گاه سران سپاه همگان انجمن كردند ، شمع برافروختند ، و طوس و گودرز از جنگ و سپاهيان دشمن ، و آمدن خاقان چين و كاموس و شنگل و منشور به يارى تورانيان سخن راندند و گفتند سپاهيان اينان و تورانيان چندان است كه از اين كوه تا رود شهد جاى خالى از ايشان نمانده است . سپاه آراستن تورانيان و ايرانيان روز ديگر چون گيتى افروز از پشت كوه نمايان گشت و تيرگى شب بشد ، تبيره از سپاهيان تورانيان برآمد . هومان از سپاه پيش تاخت تا دريابد چه كسى به يارى ايرانيان آمده كه چندين خيمه و خرگاه برپا داشتهاند . چون نيك نظر كرد فريبرز كاووس را ديد كه خيمهء او نزديك خيمهء طوس بود ، و سراپردهء بسيار ، و خيمههاى ديگر آن سوتر برپا شده بود . با دلى پر درد پيش پيران رفت و گفت : از ايران سپاه فراوان به يارى طوس آمده است . پرده سرايى سبز برپا داشتهاند و درفشى اژدهافش برافراشتهاند ، پندارم كه رستم به رزمگاه درآمده است . به دو گفت پيران كه بد روزگار * اگر رستم آيد بدين كارزار نه كاموس ماند نه خاقان چين * نه شنگل ِ نه گردان توران زمين آن گاه هومان ، كاموس ، منشور و فرطوس را از آمدن رستم و سپاهيانش آگاه كرد . كاموس گفت : رستم كيست كه اين همه از او ياد مىكنى و مىهراسى ؟ گيرم كه كىخسرو و همهء سپاهيان ايران زمين به جنگ من بيايند ، من هرگز از ايشان بيم به دل راه نمىدهم . رستم درفش مرا گر ببيند به چنگ * دلش ماتم آرد به هنگام جنگ برو لشكر آراى و بركش سپاه * درفش اندر آور به آوردگاه